تبلیغات
امام زمان، جنگ سخت و نرم، دشمن شناسی، سیاست، اقتصاد، فراماسونری - دومین مناظره مکتوب آقایان غرویان و نصیری در هفته نامه پنجره شماره ۱۱۷

زنده کردن گفتمان انقلاب، استکبار ستیزی، عدالت خواهی، مبارزه با فقر، فساد و تبعیض، ساده زیستی

دومین مناظره مکتوب آقایان غرویان و نصیری در هفته نامه پنجره شماره ۱۱۷

نویسنده :علی فتحی
تاریخ:پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-10:22 ق.ظ

دومین مناظره مکتوب آقایان غرویان و نصیری در هفته نامه پنجره شماره ۱۱۷

پیگیری مناظرات موافقان و مخالفان فلسفه و عرفان

 

 

در شماره اخیر هفته نامه پنجره نیز به یکی از پرونده‎های آزاداندیشی پرداخته‎ شده است. مناظره میان اصحاب فلسفه و عرفان و مخالفان آن با رودررویی مهدی نصیری و حجت‎الاسلام محسن غرویان در صدمین شماره هفته‎ نامه کلید خورد ، در شماره ۱۱۴ نیز به ‌صورت تفصیلی به آن پرداخته شد و در همین شماره (۱۱۷) ادامه یافت.

با توجه به این‎که پرسش‎های مطرح شده در این حوزه، به نقاط چالشی رسیده است و مخاطبان با تماس‎ها و پیامک‎های خود به دفتر هفته‎ نامه خواهان ادامه این مباحث هستند؛ باید با تداوم این مناظره، بر نقاط افتراق تأکید بیشتری شود  تا با محدود شدن مسائل فی ‎مابین، مخاطبان به پاسخ نزدیک شوند.

 



نگاهی به مبانی توحید برهان، قرآن و اهل‎بیت (علیهم‎السلام)

بطلان وحدت وجود

مهدی نصیری

 

در بخش اول این مناظره مکتوب گفتیم که خدای فلسفه و عرفان، همان خدای احد و واحد قرآن و برهان و اهل‎بیت (علیهم‎السلام) نیست. خدای فلسفه، عین وجود همین موجودات مقداری و مادی و متجزی است که البته بی‎نهایت بزرگ است! و جایی برای هیچ موجودی غیر از خودش باقی نگذاشته است (به قول شبستری: غیرتش غیر در جهان باقی نگذاشت – لاجرم عین جمله اشیاء شد!) و معنای واحد و احد فلسفی و عرفانی در مورد خداوند هم یعنی همین وجود بی‎نهایت که دو تا نمی‎تواند فرض شود، اگر چه در حقیقت بی‎نهایت متکثر است! البته آقایان با تعبیر شاعرانه و «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» معضل و پارادوکس احد و واحد بودن خداوند در عین مرکب و متجزی بودن ذات خداوند را حل می‎کنند! در تبیین خدای فلسفه و عرفان، شواهد و نقل قول‎‎های مفصلی را ارایه دادیم. اکنون در این شماره در حد مجال، سلوک توحیدی قرآن و اهل‎بیت (علیهم‎السلام) را که بر اساس براهین واضح عقلی است، توضیح می‎دهیم تا تفاوت بین خدای فلسفه و عرفان با خدای قرآن و برهان روشن شود.

 

 

اثبات وجود خداوند متعال

 

مقدمات برهان

 

۱- هر حقیقت دارای مقدار و اجزا – که ما آن را «ماهیت عددیه» و شیء قابل شمارش و تقسیم نام می‎نهیم – از حیثِ وجود و عدم خود، پذیرای زیاده و نقصان است.

 

۲- موجودِ مقداری و عددی و قابل زیاده و نقصان و وجود و عدم، هرگز نمی‎تواند خود به خود پدید آید و در وجودِ خود نیازمند به خالق و آفریننده است.

 

۳- اشیای مقداری و دارای اجزاء، قادر بر خلق و آفرینش همدیگر نیستند و افزودن یک شیء بر اجزای وجودی خود امکان ندارد. 

 

نتیجه برهان

 

جهان مقادیر و اشیای دارای اجزا را باید خالق و آفریننده‎ای باشد متعالی از اجزا و مقادیر، که جزء و کل و ذات دارای ابعاض و امتداد ندارد و تجزیه و تحول نپذیرد و برخلاف هر چیز است.

 

توضیح

 

۱- چنان‎که هرگز امکان ندارد کسی مجسمه و یا ساختمانی بسازد که اندازه و اجزا و مقدار و تعین و صفت و کیفیت نداشته باشد و بدون این‎خصوصیات، وجود یافته و از غیر خود ممتاز و جدا شود و چنان‎که هرگز نمی‎شود کسی روی تخته سیاه شکلی بکشد که دارای صفات و خصوصیات فوق نباشد، محال است چیزی در عالم خارج وجود یابد که اندازه و مقدار و اجزای معین و مشخصی نداشته باشد. بلکه در عالم تصور و توهم و خیال هم نمی‎توان موجودی فرض کرد که خارج از این صفات بوده و جزء و کل و اندازه و مقدار معین نداشته باشد. خلاصه این‎که تصور وجود برای هر چیز ملازم است با تصور شکل و شبح و مقدار و اندازه و اجزای معین برای آن.

 

۲- ذات مقداری و دارای اجزای معین، چنان‎که فرض وجود برای فرد اول آن در خارج یا در عالم تصور و توهم امکان دارد، پذیرش وجود برای فرد دوم و سوم آن نیز امتناعی نداشته و فرض عدم و نیستی آن نیز ممکن است. پس هر حقیقت مقداری و ماهیت عددیه، نظر به ذات خود قابل زیاده و نقصان و پذیرای وجود و عدم است.

 

۳- هر چیزی که امکان وجود داشته باشد و در ذات خود قابل وجود و عدم و بودن و نبودن باشد، محال است که خود به خود پدید آید و بدون علت محقق شود.

 

۴- هرگز یک موجود مقداری و دارای اجزای معین نمی‎تواند آفریننده و وجود‎دهنده به غیر خود باشد، چه این‎که فرض وجود دادن او به غیر خود مساوی است با افزودن او بر اجزای خود و محدود نبودن آن به حد هستی و وجود خویش و به تعبیری دیگر مساوی است با پدید آمدنِ جزیی از وجود – ولو در کنار جزئی دیگر – بدون علت و به‎طور خود به خود. به‎عبارت دیگر، یک شیء دارای مقدار و اجزای معین فقط دارای اجزای خود است نه بیشتر و نه کمتر، نه می‎تواند بر خود بیفزاید و نه می‎تواند از خویش بکاهد، پس محال است که وجود‎دهنده به غیر خود باشد.

 

نتیجه

 

حال که ممکن نیست عالم موجود ما و تمامی حقایق مقداری و عددی، بدون علت و خود به خود پدید آمده و یا وجود‎دهنده به یکدیگر باشند، عقل ناگریز است که تصدیق کند:

 

جهان موجود را آفریدگاری است متعالی از مقدار و اجزا و اندازه و شکل و شبح و جزء و بعض، و او بر خلاف همه‎چیز است.

 

ذات او نه قابل‎تصور و توهم است و نه با عقل و فکر و اندیشه و خیال در حیطه شناخت و وصول و ادراک واقع می‎شود.

 

و او چون برخلاف مقدار و اندازه و جزء و کل و مباین با همه‎چیز و بر خلافِ همه اشیای مقداری و عددی و متجزی و دارای امتداد است، پس هرگز به صفات آن‎‎ها متصف نشده و خصوصیات آن‎‎ها به او نسبت داده نمی‎شود.

 

بنابراین او نه بزرگ است و نه کوچک، نه دور است و نه نزدیک، نه متناهی است و نه نامتناهی، نه در زمان است و نه در مکان، نه داخل اشیاء است ونه خارج از آن‎ها، نه مثل و مانند دارد و نه نظیر و شبیه، نه شریک دارد و نه دوم و سوم، نه تعدد و تکثر دارد و نه جزء و کل، چراکه این‎‎ها همه صفات و خصوصیات اشیای مقداری و دارای اجزاء است و بنابر اصطلاح «ملکه و عدم ملکه» نامیده می‎شوند و جز به موضوعاتی که قابل‎وصف به آن صفات باشد نسبت داده نمی‎شوند، چنان‎که مثلا «کوری و بینایی» و یا «صحت و مرض» ملکه و عدم برای موردی خاص – یعنی انسان و حیوان – است و نسبت دادنِ آن‎‎ها به غیر انسان و حیوان از اساس باطل است لذا به سنگ و درخت، نه کور گفته می‎شود و نه بینا، و نه سالم گفته می‎شود و نه مریض. ذات متعالی آفریدگار نیز فراتر از اتصاف به صفات اشیای مقداری و عددی است و سنجیدن او با آن صفات از اساس باطل است.

 

او خالق صفات و کیفیات است، قبل از وجود آن‎‎ها موجود است و همه‎چیز را بدون سابقه وجودی آن‎‎ها آفریده است پس چگونه ممکن است که این‎‎ها خود جزوی و یا وصفی و کیفیتی و یا مرتبه‎ای و یا حصه‎ای و جلوه‎ای از وجود او تبارک و تعالی باشند؟

 

خلاصه برهان

 

۱- آن‎چه قابل وجود باشد، ماهیتی عددیه و حقیقتی مقداری و قابل زیاده و نقصان دارد کما این‎که عکس این قاعده نیز صحیح است و هر چیزی که حقیقتی مقداری و عددی داشته باشد، قابل عدم است.

 

۲- تحقق خود به خودِ اشیای مقداری، ممکن نیست.

 

۳- وجود دادنِ اشیای مقداری به یکدیگر محال است لذا موضوع دور و تسلسل در امر خلقت و آفرینش، خود به خود منتفی است.

 

نتیجه

 

وجود حقایق مقداری دلالت می‎کند بر وجود آفریننده‎ای متعالی از داشتن مقدار و اجزا و خالقی بر‎خلاف همه‎چیز که ذاتا قابل‎تعدد و تکثر نیست.

 

جست‎ و جویی در قرآن و حدیث

 

اینک با رجوع به آیات قرآنی و روایات اهل‎بیت (علیهم‎السلام) نشان خواهیم داد که مکتب وحی، ما را دقیقا به براهین عقلی فوق ارشاد کرده‎اند:

 

اصل اول: آن‎چه پذیرای وجود و عدم باشد، جز حقیقتی دارای مقدار و اجزا و قابل زیاده و نقصان نیست.

 

امام جواد (علیه‎السلام) می‎فرمایند: جز خدای واحد حقیقی، همه‎چیز دارای جزء است.

 

امام صادق (علیه‎‎السلام) می‎فرمایند: من هیچ‎چیز کوچک یا بزرگی نیافتم مگر این‎که چون به مثل خود افزوده شود، بزرگ‎تر می‎شود.

 

امام صادق (علیه‎‎السلام) به ابن ابی العوجاء می‎فرمایند: آیا تو مصنوعی یا غیرمصنوع؟ عبد الکریم بن ابی العوجاء گفت: من غیر مصنوعم. امام (علیه‎السلام) فرمودند: پس بیان دار که اگر مصنوع بودی چه صفت داشتی و چگونه بودی؟ آن‎گاه عبدالکریم مدتی درماند و پاسخی نمی‎یافت و با چوبی که در دست داشت، مشغول شده و می‎گفت: دارای طول و عرض و عمق، کوتاه و متحرک و ساکن، این‎ها همه صفت مخلوق است؛ پس حضرت به او فرمودند: اگر صفت مخلوق را غیر از این‎‎ها نمی‎دانی، وجود خویش را نیز مخلوق و مصنوع بدان، چراکه حدوث همه این موارد را در نفس خویش می‎یابی.

 

امام صادق (علیه‎‎السلام) می‎فرمایند: اگر اشیاء همیشه بر اندازه خود باقی می‎ماندند و هیچ تغییری نمی‎یافتند، بازهم از جهت تصور چنان بود که اگر هر چیزی به مانند خود افزوده شود، بزرگ‎تر خواهد شد، و این جواز تغییر، دلیل بر خروج آن از قدم است کما این‎که تغییر آن، آیت حدوث آن است.

 

اصل دوم: مخلوق که حقیقتی مقداری است، ممکن نیست که خود به خود پدید آید.

 

خداوند متعال می‎فرماید: ام خلقوا من غیر شی‎ء؟! (یا این‎که آن‎ها از هیچ پدید آمده‎اند؟!)

 

امام صادق (علیه‎السلام) می‎فرمایند: تو خود دانی که از نیستی، هستی نزاید.

 

و نیز: و مخلوق به ناچار باید خالق داشته باشد.

 

و می‎فرمایند: آن‎چه که خود هیچ است، در حالی‎که خود وجود ندارد قادر نیست که چیزی دیگر بیافریند.

 

و می‎فرمایند: ما بنایی بدون بنا کننده و اثری بدون مؤثر و تألیفی بدون مؤلف نیافته‎ایم.

 

و می‎فرمایند: پس به ناچار باید وجود صانع عالم را بپذیریم، به‎خاطر این‎که مصنوعات موجودند و نیازشان به صانع و سازنده، ضروری است.

 

اصل سوم: موجودات مقداری و ماهیات عددیه محال است که خالق و آفریننده دیگری باشند.

 

خداوند متعال می‎فرماید: ام هم الخالقون؟! (یا این‎که ایشان خود خالق و آفریننده‎اند؟!)

 

و نیز: إن‎الذین تدعون من دون‎الله لن یخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له. (آنان که جز خدای می‎خوانید، هرگز مگسی نخواهند آفرید ولو این‎که برای این کار گرد هم آیند.)

 

حضرت رضا (علیه‎السلام) می‎فرمایند: چگونه چیزی بیافریند، آن‎که خود قابل‎آفریده شدن است؟!

 

حضرت رضا (علیه‎السلام) می‎فرمایند: چراکه هر موجود دارای ابتدایی، از ابتدا کردن به‎وجود غیر ناتوان و عاجز است.

 

حضرت امام حسین (علیه‎السلام) می‎فرمایند: همه مخلوقات را به تنهایی آفریدی پس جز تو آفریننده صورت‎گر صانع حکیمی نباشد و شهادت می‎دهم آنان که خدایانی غیر از تو گزیدند، خدایان‎شان هیچ چیز نمی‎آفریند و آن‎ها خود مخلوق و آفریده شده هستند.

 

نتیجه

 

خالق و آفریننده جهان، ذاتی است متعالی از مقدار و عدد و جزء و کل و خفاء و ظهور و تجلی و ادارک و وصف و بیان و برخلاف همه اشیاء و مباین با هر چیزی است که در تصور و توهم آید، نه چیزی از او صادر می‎شود و نه خود او از چیزی امکان صدور دارد و حلول و اتحاد و عینیت خالق و خلق – چنان‎که اندیشه بشری می‎پندارد – ذاتا محال است.

 

امام جواد (علیه‎السلام) می‎فرمایند: جز خدای واحد حقیقی، همه‎چیز دارای جزء است، و خداوند، یکتای یگانه است؛ نه دارای جزء است و نه قابل تصور به زیادت و کمی.

 

امیرالمؤمنین (علیه‎السلام) می‎فرمایند: فراتر از هر غایت و مدت و احصاء و شمارشی است، منزه است از آن‎چه از صفات مقادیر و مرز‎های وجود که وصف‎کنندگان به او ارزانی می‎دارند.

 

و نیز: فراتر است خداوند فرمانروای قدرتمند از این‎که به مقدار وصف شود.

 

و می‎فرمایند: هرچه در نظر آید، خداوند برخلاف آن است.

 

امام حسین (علیه‎السلام) می‎فرمایند: آن‎چه بتوان به آن رسید، پروردگار نتواند بود.

 

امیرالمؤمنین (علیه‎السلام) می‎فرمایند: خداوند دارای آن بزرگی که امتداد‎ها او را به هر طرف کشانیده باشند، نیست وگرنه تو او را تنها جسمی بزرگ دانسته‎ای، و دارای آن عظمت که غایات به او منتهی شوند، نیست وگرنه در این صورت تو او را تنها جسدی بزرگ شمرده‎ای، بلکه او دارای عظمت و بزرگی‎شأن و سلطنت است.

 

و می‎فرمایند: جزء و بعض را به دامن جلال او دسترس نیست.

 

امام رضا (علیه‎السلام) می‎فرمایند: هرچه در خلق باشد در خالقش پیدا نمی‎شود، و هر چیز در آن امکان داشته باشد درباره صانعش ممتنع است، در غیر این صورت ذاتش دارای اجزای متفاوت می‎شد.

 

امام صادق (علیه‎السلام) می‎فرمایند: به ناچار باید از تعطیل و تشبیه خارج شد زیرا هرکس او را نفی کند، انکارش کرده و ربوبیت او را ابطال کرده است، و هر کس او را تشبیه به غیر کند، او را به صفت مخلوقات و آفریده‎‎هایی که لایق ربوبیت نیستند، اثبات کرده است. و گزیری از اثبات ذاتی بدون کیفیت که غیر او مستحق آن نیست و در آن معنا شریکی ندارد و جز خود او به آن علم و احاطه ندارد، نیست.

 

زندیقی به امام (علیه‎السلام) گفت: خداوند را برای من وصف فرمای؛ حضرت (علیه‎السلام) فرمودند: او وصف نمی‎شود؛ عرض کرد: چرا؟ فرمودند: زیرا هرچه وصف شود متناهی به حدی است و چون قابل تحدید باشد، قابل زیاده خواهد بود و اگر قابل زیاده باشد قابل نقصان نیز خواهد بود. پس او نه وصف پذیرد و نه قابل زیادت باشد و نه جزء دارد و نه قابل‎تصور و توهم است.

 

امیرالمؤمنین (علیه‎السلام) می‎فرمایند: حمد خداوندی را که به ردای کبریا آراسته است بدون تجسد، و لباس جلال و عظمت پوشیده است بدون تمثل به مثال، متعالی از خلق است نه به دور شدن، و نزدیک به ایشان است بدون پیوستگی.

 

و می‎فرمایند: اول دین معرفت و شناخت خداوند است، و کمال معرفت او همان تصدیق به‎وجود او است… و هر کس خداوند را وصف و بیان کند، او را موجودی عددی و متجزی دانسته است.

 

و نیز: همانا پروردگار من لطافتش لطیف است پس وصف به لطافت نمی‎شود، عظمتش عظیم است پس به عظمت و بزرگی وصف نمی‎گردد، کبریایش کبیر است پس به بزرگی وصف نمی‎شود، جلالتش جلیل است پس به درشتی وصف نمی‎شود.

 

و می‎فرمایند: فراتر از این است که متصف به صفات شود چراکه عقول شهادت می‎دهند که هر کس متصف به صفات شود مصنوع و مخلوق خواهد بود.

 

افسانه وجود نامتناهی و بطلان وحدت وجود نامتناهی

 

فلسفه و عرفان بر این پندارند که خداوند همان وجود نامتناهی است که جایی برای وجود غیر خود باقی نگذاشته؛ وجود نامتناهی موجودی موهوم است که با وجود بی‎اساس خود، بسیاری از حقایق را وارونه کرده و معارف واقعی باب توحید و معرفت خداوند متعال را با اوهام و خیالات درآمیخته است. ما برای بررسی و نقد اندیشه‎‎های بشری پیرامون تعریف حقیقت ذات خداوند و بیان بطلان براهین ایشان بر اثبات وجود او ناچاریم توضیحی درباره این موجود افسانه‎ای مقدم داریم.

 

موجود مقداری که نام آن را حقیقت و ماهیت عددیه گذاشتیم، محال است که از طرف زیادت به حد «نامتناهی» و «نامحدود» برسد، بلکه نفس امکان تکرار و زیادت در آن، دلیل بر تناهی و محدودیت مطلق و همیشگی آن است. پس هیچ‎گاه به حالتی نخواهد رسید که دیگر فرض زیادت در آن امکان نداشته باشد بلکه در هر مقداری که محقق باشد، پیوسته محدود و دایما قابل‎زیادت خواهد بود، وگرنه:

 

۱- خلاف ذات

 

۲- خلاف فرض

 

۳- خلاف بداهت

 

لازم خواهد آمد. با این‎حال برای اثبات مطلب به‎صورت برهان می‎گوییم:

 

برهان بطلان بی‎ نهایت

 

الف: آن‎چه که آن را نامحدود و نامتناهی و غیر قابل زیادت فرض کرده‎ایم، نصف دارد یا خیر؟ اگر نصف نداشته باشد پس مقداری و عددی نیست و در این حال تعبیر از آن به «بزرگ‎ترین»، «کامل‎ترین» و «شدیدترین» و بلکه «بی‎نهایت» تعبیری است متناقض با اصل فرض؛ زیرا همه این تعبیرات، فرع بر وجود اجزاء بوده و به اشیای مقداری و متجزی اختصاص دارد.

 

و اگر نصف داشته باشد یا این‎که آن نصف، مساوی با کل است و یا کمتر و یا بیشتر از آن.

 

صورتِ اول با فرضِ نصف بودنِ آن مخالف است.

 

در صورت دوم، پس آن نصف محدود است و در نتیجه کل آن، دو برابر همان نصف، و محدود خواهد بود.

 

و صورتِ سوم، گذشته از آن‎که مخالف با فرض نصف بودنِ آن و خلاف بدیهه است، خود دلیل بر محدودیتِ آن چیزی است که آن را نامحدود و نامتناهی فرض کرده‎ایم.

 

ب: مقدار معینی از آن‎چه که آن را نامتناهی فرض کرده‎ایم کم می‎کنیم، آن‎گاه نسبت باقی‎مانده را با کل، مانند آن‎چه در بالا گفته شد می‎سنجیم و باز درمی‎یابیم که فرض وجود نامتناهی محال است.

 

جمع‎ بندی بحث

 

خداوند برهان و قرآن، موجودی غیرمقداری و عاری از جزء و کل و صورت و شکل و کم و کیف و زمان و مکان و غیرقابل‎تعریف و توصیف و شناخت ذهنی و عقلی (جز اعتراف به اصل وجود آن به‎عنوان خالق وجود و هستی) و نیز غیر‎قابل اتصاف به تناهی و عدم تناهی است که از اوصاف اشیای کمی و مقداری هستند. او خالق وجود و دیگر اشیاء است که همگی متجزی و مقداری هستند و نیز مباین با آن‎ها در کنه و ذات است اما خدای فلسفه و عرفان، وجود نامتناهی‎ای است که جز وجود او هیچ وجود دیگری در میان نیست (وحدت وجود). چنین خدایی ضمن آن‎که از اساس موهوم است (به‎دلیل موهوم بودن وجود نامتناهی) موجودی کمی و مقداری و دارای جزء و کل و تمام صفات مخلوقین است.

 

و همان‎طور که پیش از این گفتیم اعتقاد به چنین خدایی و نفی دیگر موجودات و مخلوقات، منهدم‎کننده همه اصول و فروع دینی است.

 

 

***

 

 

 

 

 

جریان‎شناسی تفکیکیان

خدای شما کجا و خدای قرآن و برهان کجا؟!

 محسن غرویان

 

 

۱- قرآن کتابی است ذوبطون! و هرکس به فراخور سعه وجودی و عمق و توان علمی‎ای که دارد، به کنه معانی آیات قرآنی نزدیک و نزدیک‎تر می‎شود و احدی – جز معصومین و راسخون در علم – حق ندارد ادعا کند که حقیقت و عمق لایه‎های آیات و معارف قرآنی را اکتناه کرده است، و سر جاودانگی قرآن هم همین است.

 

۲- یکی از عمیق‎ترین مفاهیم قرآنی، مفهوم «خدا» و «الله» است. چه‎کسی از ما می‎تواند ادعا کند که کنه مفهوم خدا را درک کرده است و به تمام زوایای ذات و صفات او دست پیدا کرده است؟ آری: لا یناله غوص الفطن و…! کسی‎که ادعا می‎کند خدای قرآن و عترت را شناخته است، باید توضیح دهد که کرسی خدا، دست خدا، عرش و تخت خدا، چشم خدا، گوش خدا، مجیئ خدا و… چیست؟ آیا برای چنین کسی، ظاهر قرآن حجت است یا حجت نیست؟ اگر حجت است – که هست – باید قائل شود که خدا جسم است و هم صفات جسم از قبیل طول و عرض و عمق و وزن و حجم و… را دارد و نیز دارای کرسی و عرش و دست و چشم و گوش است همانند ما! چرا بزرگان تفکیک همچون میرزا مهدی اصفهانی(ره) و میرزا جوادآقا تهرانی(ره) و… به چنین خدای به‎ظاهر قرآنی، معتقد و ملتزم نیستند؟ جواب روشن است! برای این‎که چنین خدایی، معقول نیست! و این همان دیدگاه فلسفه اسلامی و فلسفه الهی و فیلسوفان بزرگی چون ملاصدرا، علامه طباطبایی و امام خمینی (رحمت‎الله‎علیه) و… است! پس خدای قرآن و برهان مورد ادعای پاره‎ای ژورنالیست‎های تفکیکی، یا همین خدای دارای دست و تخت و صندلی است که در ظاهر آیات آمده است! و یا خدای دیگری است که ائمه معصومین (علیهم‎السلام) و فلاسفه عمیق و دقیق اسلامی معرفی کرده‎اند؟! کدامیک؟

 

۳- من بین دو جریان تفکیکی فرق می‎گذارم: یک جریان تفکیک ژورنالیستی و دیگری جریان تفکیکی راسیونالیستی! آن‎چه امروزه برخی مطرح می‎کنند، نوعی قلم‎پردازی و بازی با کلمات است که چندان ارزش علمی ندارد و حتی‎الامکان باید از آن پرهیز کرد! و البته باید ماهیت ژورنالیستی آن افشا و آشکار شود تا جوانان و علاقه‎مندان از وادی حقیقت و معرفت صحیح دور نیفتند.

 

سؤال من در این‎جا از همین تفکیکیان ژورنالیست است که آیا شما برای قرآن ظاهر و باطن قائلید یا نه؟ اگر فقط به ظاهر قرآن ملتزمید؛ باید همانند حنابله و وهابیان، برای خدا چشم و گوش و دست و تخت و صندلی قائل باشید! و اما اگر برای آیات قرآن، علاوه بر ظاهر، باطن قائلید، باید در شناخت خدای قرآن، لایه‎ای عمیق‎تر از معرفت نسبت به ذات و صفات خدا را قائل باشید و این همان مشی فلاسفه و فلسفه اسلامی است! پس خدای فلسفه و عرفان اسلامی، همان خدای قرآن و حدیث است، اما نه ظاهر قرآن و حدیث، بلکه باطن آن دو! («دقت کنید).

 

۴- ژورنالیست‎های تفکیکی امروز – که من آن‎ها را «متفکک» و «اهل تفکک» و نه اهل «تفکر» می‎نامم- در آغاز بحث پیرامون خدای قرآن و برهان خودشان، بایستی فرهنگ اصطلاحات خودشان را ارائه دهند. آن‎چه از کلمات به‎دست می‎آید این است که مفاهیم: احد، واحد، بسیط، علت، معلول، واجب، ممکن، حادث، قدیم، ذات، صفت، جزء، کل، وحدت، کثرت، وجود، ماهیت، اصالت، واسطه در عروض، واسطه در ثبوت و… در قاموس اینان، غیر از آن است که در قاموس فلاسفه اسلامی و در فرهنگ عرفای الهی مذکور و مکتوب است! یعنی اهل «تفکیک» وحدت وجودی را رد می‎کنند که هیچ فیلسوف و عارف اسلامی، آن را اثبات نکرده است.

 

از آن سوی، وحدت وجودی را که فلاسفه و عرفای اسلامی گفته‎اند، اینان – متفککین – اصلا آن را تصور نکرده‎اند و یا نمی‎خواهند تصور کنند! تا چه رسد به این‎که آن را رد کنند! و این پدیده جالبی است! و در عین حال اسف‎بار!

 

می‎خواهم بگویم اگر فلسفه و عرفان همین است که این ژورنالیست‎های متفکک معرفی می‎کنند، انا اول الکافرین بالفلسفه و العرفان!: من اولین کافر به این فلسفه و عرفان هستم! فلسفه‎ای که برای خدا جزء قائل باشد، فلسفه‎ای که بگوید با نابودی هر جزء، سوراخی در وجود خدا پدید می‎آید، فلسفه‎ای که خدا را خالق نداند، فلسفه‎ای که قائل به امکان و ممکن نباشد و خلاصه فلسفه‎ای که در فضای ذهن و وهم و پندار این تفکیکی‎های ژورنالیست است، حقیقتا ارزش بحث کردن ندارد و این فلسفه، آن فلسفه‎ای نیست که ما از آن دفاع می‎کنیم. و آن‎چه ما از آن دفاع می‎کنیم و خواندن آن را به اهل معرفت توصیه می‎کنیم، فلسفه‎ای نیست که متفککین ارائه می‎دهند! برای فهم این فلسفه عمیق و دقیق چند کتاب زیر را به جوانان و علاقه‎مندان فلسفه اسلامی معرفی کرده و توصیه می‎کنم که این کتاب‎ها را نزد استاد بخوانند: بدایه الحکمه، نهایه الحکمه، اسفار، اشارات، الهیات شفا، حکمه الاشراق، منظومه و نیز در عرفان اسلامی کتاب‎های: تمهید القواعد، فصوص، مصباح الانس، مقدمه قیصری را حتما نزد استاد درس بگیرند. به کسانی هم که می‎خواهند در رد فلسفه و عرفان اسلامی، قلمی بزنند و چیزی بنویسند، توصیه می‎کنم: اولا فرهنگ اصطلاحات خودشان را ارائه دهند و مرادشان را از تک‎تک واژه‎های کلیدی خودشان مثل: ممکن، عددی، متجزی، نامتناهی، مقدار، اجزاء، حادث حقیقی، ابتدای وجودی، مکان، زمان، خالق، مجرد، ذات، تقابل، خلاف و… روشن کنند. و الا بحث بر سر کلمات و واژه‎هایی که مورد توافق طرفین مناظره و نزاع نیست، نزاع لفظی است و ثمره‎ای ندارد!

 

کسی که ادعا می‎کند، مکتب تفکیکی ارائه می‎دهد که تا به‎حال هیچ‎کس آن را نگفته است، نباید از توضیح اصطلاحات جعلی و تازه خود، فرار کند، بلکه باید تک‎تک آن‎ها را توضیح دهد تا نزاع و مناظره و مباحثه در خلأ صورت نگیرد. به‎عنوان مثال: غیرت خدا به چه معناست که غیر در جهان باقی نمی‎گذارد؟! اگر عین جمله اشیاء است، پس آن‎چه هست اشیاء است و نه خدا! و این می‎شود: غیرت اشیاء که جا برای خدا باقی نمی‎گذارد، نه غیرت خدا که جا برای غیر نگذارد! آیا ژورنالیست‎های منسوب به تفکیک، دقت می‎کنند که چه می‎گویند و چه بر کاغذ می‎نویسند؟! کدام فیلسوف و عارف گفته است؛ معنای واحد و احد فلسفی و عرفانی در مورد خداوند هم یعنی همین وجود بی‎نهایت که دو تا نمی‎تواند فرض شود، اگرچه در حقیقت بی‎نهایت متکثر است؟ چرا آدرس مطلبی را که به فلاسفه و عرفا نسبت می‎دهید، ذکر نمی‎کنید؟ و چرا کلمات متشابه را بدون مراجعه به محکمات، دلخواهانه تفسیر می‎کنید؟

 

«وحدت در کثرت و کثرت در وحدت» تعبیر شاعرانه نیست، بلکه عالمانه است و باید ابتدا آن را همان‎گونه که قائلین تقریر می‎کنند،تصور کرد و سپس به تصدیق آن – نفیا و اثباتا – پرداخت.

 

ادامه دارد…

 

ضمیمه :

 فلسفه از «من» آغاز می‎شود و موضوع فلسفه، تعین وجودی «من» است، اما «کانت» و نیز «هیوم» در آغاز فلسفه بر نکته مهمی پای فشردند و آن بحث «معرفت» است. شناخت فلسفی از عالم و آدم، نوعی شناخت و معرفت است، کما این‎که شناخت تجربی، تاریخی و عرفانی نیز انواع دیگر شناخت هستند. قبل از این‎که از عالم و آدم سخن بگوییم، باید از خود «شناخت» آغاز کنیم، اما نکته ظریفی که در بحث‎های اپیستمولوژیک و معرفت‎شناسانه مطرح است، این است که علم و معرفت، حقیقتی ذات‎الاضافه هستند؛ تا معلومی نباشد، علمی نیست و به کسی عالم نمی‎توان اطلاق کرد. پس هر کجا علمی و عالمی مطرح می‎شود، معلومی – قطعا – وجود دارد؛ لذا اگرچه بحث‎های معرفت و شناخت برای هر نوع بحث و نگاه فلسفی، طریقت مقدمی دارد، اما از نگاه هستی‎شناسانه، موضوع فلسفه، معرفت نیست، بلکه وجود متعین و مقید «من» است. البته معرفت و شناخت، طریقت دارد و ما هرگز راه فراری از حیطه معرفت و شناخت نداریم، ما همواره در معرفت و شناخت، واقعیم و زیست می‎کنیم. آدمی نمی‎تواند به‎طور کلی از مقوله «معرفت» جدا شود و خود را از هر نوع شناخت و معرفتی، خالی و مبرا کند.

 

علم و معرفت به وجود «من» سنگ‎بنای اولیه فلسفه است. انسان در وهله نخست، مقید را درک می‎کند و آن‎گاه با تجرید و تعمیم و با تأملی به‎نام «انتزاع» به مطلق می‎رسد. پس ما نمی‎توانیم بگوییم موضوع فلسفه، «وجود مطلق» و یا «موجود بما هو موجود» است و به فرض که چنین بگوییم، منافات ندارد که فلسفه‎ای دیگر را از نقطه‎ای دیگرآغاز کنیم؛ یعنی از شناخت «من». بحث از شناخت «من» البته گاه صیغه عرفانی و اخلاقی دارد و تحت عنوان «معرفه النفس» مطرح می‎شود و در جای خود، بحثی نیکو و زیباست، اما آن‎چه ما اینک در کندوکاوهای فکری و جستارهای فلسفی خود مدنظر داریم، بحث عرفانی و اخلاقی نیست. حکیم ملاصدرای شیرازی نیز وقتی بحث از علم حضوری به نفس؛ یعنی «من» را مطرح می‎کند، این نکته را گوش‎زد می‎کند که آن‎چه آدمی بدان علم حضوری دارد، وجود «من» است و نه ماهیت «من» بنابراین، دیگر جایی برای اشکال فخر رازی نیست که بگوید: چگونه آدمی به خود علم حضوری دارد و حال آن‎که فیلسوفان و حکیمان در طول تاریخ فکر و اندیشه، این‎همه بر سر شناخت ماهیت آدمی و تعریف انسان بحث و جدل کرده‎اند و در تشخیص جنس و فصل او فرومانده‎اند!

 

شناخت «من» به‎نظر ما نه‎تنها سنگ آغازین فلسفه است، بلکه شروع «دین‎داری» و «دین‎شناسی» نیز هست! «تدین» عالمانه و حکیمانه و غیرمقلدانه می‎بایست از «من» آغاز شود: «من عرف نفسه فقدعرف ربه». وجود و هستی خدا گرچه بر هستی و وجود ما و همه کائنات مقدم است، اما در معرفت و شناخت، راه معکوس است. ما نخست از شناخت «خود» می‎آغازیم، آن‎گاه به خدا می‎رسیم و البته با شناخت خدا، پی می‎بریم که می‎توان از یک شیء همچون «من» هم شناخت لِمی داشت و هم شناخت «انی»! اولین شناخت ما در این عالم، شناخت از خود است که شناختی شهودی و حضوری است، آن‎گاه این شناخت حضوری را پایه و مایه شناخت حصولی و مفهومی از وجود مقید «خود» قرار می‎دهیم و سیر فلسفی؛ یعنی «تفلسف» خود را آغاز می‎کنیم.

 همه آدمیان از وجود خود آگاهند و می‎دانند که «هستند»! اما شاید از سوی دیگر بتوان گفت که هیچ‎کس خود را نمی‎شناسد! و میان این دو سخن، تناقض نیست. بحث از «هستی» با بحث از «چیستی» متفاوت است. آن‎چه همگان دارند، شناخت از «هستی» خود است و آن‎چه از رفتار و کردار و حرکات در همه انسان‎ها مشترک است، نشانه‎ای از علم به «هستی» خود است و آن‎چه اختلاف و کشمکش و نزاع در میان آدمیان و انسان‎هاست، ناشی از جهل به «چیستی» خود است! این‎همه مکاتب و فلسفه‎های متنوع و مختلف که آمده‎اند و رفته‎اند و بازهم می‎آیند، هیچ‎یک نیامده‎اند که به آدمیان بگویند «شما هستید»! بلکه آمده‎اند تا بگویند «شما چیستید!» پس شناخت وجود انسان، بدیهی است و نیازی به برهان و تأمل و استدلال ندارد، اما شناخت ماهیت انسان، نظری و غیر بدیهی است و نیازمند مداقه‎ها و تأملات فراوان است.



نوع مطلب : حكمت و اندیشه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.